داستان       * یــــــــا عفــــــو*


غلام سفره را پهن کرد.خورشت آورد و نوشیدنی.کاسه آب و طرف میوه.


آقای خانه بالای سفره نشسته بود,با جامه نویی به تن و دستار تازه ای به سر.


غلام میخواست ظرف غذا را بیاورد,پایش گرفت به پیراهن بلند عربی اش و کاسه از دستش افتاد.


غذا پاچید به سر و روی صاحب خانه و لباسهای نوی او...


غلام سراپا میلرزید,فکر کرد الان است که کتک بخورد یا بفرستندش خانه دیگری برای بردگی!


همانجا نشست.گفت:(سرورم!پرهیزگاران موقع عصبانیت,خشم خود را میخورند واز گناه مردم میگذرند.)


حضرت حســــین(ع) دستی به سر و روی خود کشید و به صورت گرفته غلام خندید.